|
|
|
|
|
حجت الاسلام والمسلمین دكترمرتضی آقاتهرانی: از آیت اللّه عراقی رحمهالله و اخیراً از جناب آیت اللّه سید عباس كاشانی دامت بركاته شنیدم كه میفرمودند: با بزرگان، آیت اللّه بروجردی رحمة الله را از منزل تا مسجد اعظم تشییع كردیم. برای خاكسپاری. فقط علما و مراجع را راه دادند و جلوی راه را برای دیگران بسته بودند. بنده همراه علما به داخل رفتم. فردی برای تلقین آقای بروجردی رحمهالله، داخل قبر شد. بعد از چند لحظه بالا آمد و گفت: من نمیتوانم! گفتند: چه شد؟ گفت: آقای بروجردی با من تكرار میكند؛ میترسم! به فرد دیگری گفتند تلقین را بخواند، وقتی داخل شد سریع از قبر بیرون آمد و گفت: آقای بروجردی با من تكرار میكند. ما عادت كردهایم مردههایی كه دفن میكنیم، باید مرده باشند! ولی آقای بروجردی زنده است. آقای عراقی رحمة الله گفت: من تلقین را میگویم. داخل قبر شدم و گفتم. گمان نكنیم، او الان در قبر «لا اله الا الله» میگوید، بلكه او عمری به این ذكر میزیست. ناگهانی نیست. وقتی روز عید غدیر، پسری آیه سجدهدار خواند، آقای بروجردی رحمةالله با لباس عید، به زمین افتاد و سجده كرد. بنده بود و بندگی را میدانست. باید بندگی كرد تا به انسان همه چیز را بدهند. ******************************** بسیار عجیب است، زمانی كه من و شما را داخل قبر میگذارند، میگویند: «اسمع، افهم؛ بشنو و بفهم!» این گوش ما شنوا نیست. حضرت امامخمینی قدسسره بارها در كتاب «چهل حدیث» به این مضمون میفرمایند: «ای برادر، این پنبه را از گوش خود بیرون كن، میخواهم دو كلمه حرف بزنم...» حضرت آیت الله بهجت، حفظهالله به گونه دیگری میگویند: «پنبهای به یك گوش داخل كن تا آنچه را میشنوی، اندكی بماند و از گوش دیگر بیرون نرود». عیب ما همین است كه سخن انبیا علیهمالسلام را نمیشنویم. اندكی باید دل داد، او خود دلبری خواهد كرد! آن كسی كه اول بار «من» را گفت، شیطان بود. گفت: «خلقته من طین و خلقتنی من نار؛ او را از خاك آفریدهای در حالی كه من را از آتش آفریدهای». ولی نادان، چه كسی تو را خلق كرد؟ تو اگر «من» هستی، چه كسی تو را هستی داد؟ اگر آتش از خاك بهتر است، چه كسی آتش را آفرید؟ همو میگوید به خاك سجده كن! بهراستی میخواهیم به كجا برسیم؟ قصد كجا كردهایم؟ منبع: مجله دیدار آشنا، شماره 62 کراماتی ازحضرت فاطمه معصومه(س) چندکلیدطلایی برای آرامش درزندگی کلیپ نمازگذاری که به جای گذاشتن پیشانی برزمین بر...نمازگذارجلویی پیشانی می گذارد آیاگناه سرنوشت کسی رادگرگون می کند؟ چه کنیم خدارا دوست داشته باشیم اگه یک سیب بیفته روسرت چیکارمی کنی؟ حدیث همراه(منتخب میزان الحکمه) سوره بلدباترجمه فارسی وانگلیسی |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
در سال 1331 دانشکده معقول و منقول وقت دانشگاه تهران بر آن شد تا از میان حوزویان فرهیخته عده ای را به صورت حق التدریس استخدام کند. به دنبال درج این آگهی در جراید آن روز, برخی از دوستان و آشنایان مصرانه از مرتضی خواستند که وی در آزمون ورودی این دانشکده ثبت نام کند. او که فروتنانه می پنداشت هنوز برای تصاحب کرسی تدریس در دانشگاه اندکی زود است طبیعی بود که زیر بار نرود. اما سرانجام برادر دلسوزش با ثبت نام او دست مرتضی را در حنا گذاشت و این بهانه را از او گرفت. روز آزمون که فرا رسید در میان ورقه های سیصد و چهار نفر داوطلب، تنها برگه امتحانی یک نفر بود که حیرت همه استادان برانگیخت. حالا او باید در امتحان شفاهی، حضورا مصاحبه شود. مرتضی که وارد شد همه به احترام او برخاستند. استاد فلسفه که نتوانسته بود شعف خود را پنهان کند زودتر از دیگران گفت: « آقای مطهری، امتحانات کتبی تو همه ما را به اعجاب واداشت. اکنون ببینیم در بخش شفاهی چگونه ای؟
آنگاه به طرح سوالی از کتاب منظومه ملاهادی سبزواری پرداخت. مرتضی با تسلط و طمأنینه ای خاص نخست دیدگاه حکیم ملا هادی را تبیین کرد، آنگاه نگاه ابن سینا به مساله را تشریح کرد.سپس با گریزی به حکمت متعالیه و فلسفه ملاصدرا به طرح اشکالاتی چند از دیدگاه وی پرداخت. هنوز دیدگاه نهایی خود را طرح نکرده بود که دست یکی از ممتحنان بالا رفت: - آقای مطهری، لطفا دست نگهدارید! تکلیف ما چیست که نمره ای بالاتر از بیست نداریم که تقدیم شما کنیم. نمره بیست از همین الان در پرونده شما درج می شود اما این به معنای پایان این گفتگو نیست. خواهش بنده این است که اگر مایل باشید بحث فارغ از هر گونه نمره و آزمون ادامه یابد. بعد از سپری شدن یک ساعت و نیم عبارت:« احسنت! بهره بردم !» بود که به طور پیاپی بر زبان استاد فلسفه جاری بود. او به عنوان معلم حق التدریس در آن دانشکده پذیرفته شد. و با تالیف کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم، حکم استادی ایشان صادر شد. مرتضی اگر چه به اقرار دیگر استادان، بهترین استاد در تمام دوران این دانشکده بود اما هیچگاه به این عنوان اعتنا نداشت و همواره مفتخر بود که در کسوت روحانیت خدمت می کند. دین و اندیشه تبیان-شکوری یک مطلب جالب(شناخت الگوی زندگی بااستفاده ازتست هوش) کلیپ نمازگذاری که به جای گذاشتن پیشانی برزمین بر...نمازگذارجلویی پیشانی می گذارد پیشگویی های نوستر آداموس وانقلاب ایران وظهور موعودآخر قصه های عجیب وغریب خیال پردازی کودکان شهیدی که جسدش پس از16سال سالم بود حدیث همراه(منتخب میزان الحکمه) 5 جمله خوب و5جمله بدبرای بچه ها ازدواج باشاهزاده شهر(معیارهای انتخاب همسر) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد : پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ... قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد. شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد. شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد. از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود : سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس ميمانيم. پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟ زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. تحليل فوق را ميتوانيم در يك چارچوب علميتر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار ميگيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديتهاي محيطي خود، استفاده ميكند و قادر نميگردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي ميكند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند. در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيتهاي خود را ببخشيم ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. اكثريت شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكردهاند. vazhang.blogfa
یک مطلب جالب(شناخت الگوی زندگی بااستفاده ازتست هوش) کلیپ نمازگذاری که به جای گذاشتن پیشانی برزمین بر...نمازگذارجلویی پیشانی می گذارد پیشگویی های نوستر آداموس وانقلاب ایران وظهور موعودآخر قصه های عجیب وغریب خیال پردازی کودکان شهیدی که جسدش پس از16سال سالم بود حدیث همراه(منتخب میزان الحکمه) 5 جمله خوب و5جمله بدبرای بچه ها ازدواج باشاهزاده شهر(معیارهای انتخاب همسر) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
هنگامي كه حضرت يوسف پيراهن خود را بوسيله برادران براى پدرش فرستاد يعقوب پس از بينا شدن بوسيله آن پيراهن ، دستور داد همان روز براى حركت به طرف مصر آماده شوند. از شادى و انبساطيكه اين كاروان داشتند با سرعت بطرف مصر آمدند. اين مسافرت نه روز طول كشيد وپدر رنج كشيده به ديدار فرزند مى رود. يوسف (ع ) با شوكت و جلال سلطنت از مصر خارج شد، هزاران نفر از مصري ها به همراهى سپاه سلطنتى با او بودند. همين كه يعقوب چشمش به يوسف با اين وضع افتاد به پسرش يهودا گفت : اين شخص فرعون مصر است ؟ عرض كرد نه پدر جان او يوسف فرزند شما است . حضرت صادق عليه السلام فرمود: وقتى يوسف پدر را ديد خواست به احترام او پياده شود ولى توجهى به حشمت و جلال خود نموده منصرف شد. پس از سلام به پدر (و تمام شدن مراسم ملاقات ) جبرئيل بر او نازل گرديد، گفت : يوسف خداوند مى فرمايد چه باعث شد كه براى بنده صالح ما پياده نشدى اينك دست خود را بگشا. ناگاه نورى از بين انگشتانش خارج شد، پرسيد اين چه بود؟ چبرئيل پاسخ داد اين نور نبوت بود كه از صلب تو خارج گرديد به كيفر پياده نشدنت براى پدرت يعقوب . ( تفسير مجمع، سوره يوسف ، جزء 12 بحارالانوار ص 252، نزهة المجالس ج 1 ص 111) |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
ماجرای علامه حلی و سه طلاقه كردن اُلجایْتو روزی سلطان اُلجایْتو مغولی مشهور به شاه خدابنده از روی غضب زن خود را سه طلاقه کرد و بعد پشیمان شد و تمام علمای مذاهب اربعه (اهل تسنن) را جمع کرد و در حکم شرعی طلاق فتوائی موافق خود خواست، اما آنها متفقاً به وقوع سه طلاق و عدم امکان رجوع زوجیت بدون محلل حکم کردند. یکی از وزرا گفت در شهر حله عالمی است که این طلاق را باطل میداند. پس نامهای به علامه نوشته و کسی را به احضار وی فرستاد. علمای حاضر در مجلس شاه گفتند که سزاوار نباشد برای احضار مردی رافضی خفیف العقل باطل مذهب کسی از بستگان شاه روانه شود. اما محمد خدابنده گفت تا حاضر شود و ببینم چه خواهد شد. پس شاه مجلسی از علمای اربعه تشکیل داد و علامه در موقع ورود بدان انجمن کفشها را در بغل کرده و بعد از سلام نزد سلطان که خالی بود نشست. حاضرین از این امر ناراحت شده به وی گفتند چرا برای سلطان سجده نکردی و ترک ادب نمودی؟ گفت که حضرت رسول اللّه (صلیاللهعلیهوآله) سلطان السلاطین بود و باز هم مردم سلامش میدادند، و در آیه شریفه هم هست «فَاِذَا دَخَلتُم بُیوتاً فسلموا علی انفسکم تحیة من عند اللّه مبارکة»، و علاوه در میان ما و شما خلافی نیست در اینکه سجده مخصوص ذات اقدس الهی بوده، و بجز برای خدای تعالی سجده کردن روا نباشد. گفتند چرا نزد سلطان نشسته و حریم نگذاشتی؟ جواب داد چون غیر از آنجا جای خالی دیگر نبود، و حدیث نبوی است که در حین ورود مجلس هر جا که خالی شد بنشین . سپس گفتند مگر نعلین چه ارزشی داشت که آن را به مجلس سلطان آوردی و این کار زشت مناسب هیچ عاقلی نمیباشد. گفت ترسیدم که حنفیها کفش مرا بدزدند، چنانچه رئیس ایشان کفش حضرت رسول اللّه (صلیاللهعلیهوآله) را دزدید. حنفیها بانگ برآوردند که ابوحنیفه در زمان آن حضرت وجود نداشته و مدتها پس از وفات آن حضرت تولد یافته. علامه گفت فراموشم شد، گویا دزد کفش آن حضرت، مالک بوده. پس مالکی مذهبها به همان روش جواب دادند و علامه گفت شاید دزد کفش آن حضرت احمدبن حنبل بوده. و حنبلیها نیز بهمان طریق جواب دادند. سپس علامه رو به سلطان کرده و گفت حالا معلوم گردید که هیچ یک از روسای مذاهب اربعه در عهد حضرت رسالت (صلیاللهعلیهوآله) و در زمان اصحاب وجود نداشته و اقوال و آراء ایشان فقط رای و نظر و اجتهاد خودشان است. اما فرقه شیعه تابع حضرت امیرالمومنین علیهالسلام میباشند که وصی و برادر آن حضرت بود. و بعد به اصل مطلب که همان قضیه طلاق زن سلطان بود پرداخت و پرسید آیا این طلاق با حضور عدلین وقوع یافته؟ سلطان گفت در تنهایی بود. علاّمه گفت پس این طلاق باطل است و همان زن هنوز در زوجیت سلطان باقی است . پس از آن مناظرات زیادی راجع به امور دینی بین علامه حلی و سایر علمای حاضر در مجلس درگرفت که در همه آنها علم و درایت علامه آشکار گشت و سلطان خدابنده بعد از این جریانات مذهب تشیع را قبول کرد و به اطراف بلاد فرمان داد که به نام دوازده امام خطبه خوانده و سکه زدند و اسامی مقدسه ایشان را در اطراف مساجد و مشاهد ثبت نمایند. علامه نیز کتاب «الفَین» و کتاب «منهاج الکرامة» را به نام آن پادشاه نگاشت و در نزد شاه تقرب زیاد یافت و بر قاضی بیضاوی و قاضی ایجی و محمدبن محمود آملی صاحب نفایس الفنون و دیگر مقربین دربار تفوّق جست، به حدی که شاه در سفر و حضر راضی به مفارقت وی نمیشد و امر کرد که برای علامه و طلابی که در درس وی حاضر میشدند مدرسهای سیار که دارای حجرههای کرباسی بوده ترتیب دادند و همواره با اردوی شاهی نقل و در هر منزل نصب شده و مجلس تدریس منعقد میشد. درآخر بعضی از کتب علامه نیز قید شده که «از تالیف آن در شهر کرمانشاه در مدرسه سیاره فراغت یافته». و از برخی تواریخ عامه نیز نقل است که از وقایع سال 707هـ . ق. اظهار و اعلان تشیع شاه خدابنده است که به اضلال ابن مطهر شعار تشیع را اعلان و انتشار داده است. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
و سپس در برابر نگاه هاي متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد: ولي اينگونه نيست و صرف نظر از اين که چه بلايي سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي که دوست مان دارند آدم پر ارزشي هستيم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز اولیه ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: «لباس ها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چطور لباس بشوید، احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. به قول سهراب چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آنها را جمع آوري کرد. با آن که همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند: |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
چرا ابنسینا ادعای پیامبری نكرد؟! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
یاغفارالذنوبروزی حضرت عیسی علیهالسلام از صحرایی میگذشت. در راه، به عبادتگاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام، جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا میگذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی علیهالسلام و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: «خدایا! من از کردار زشت خویش شرمندهام، اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر!» چشم عابد که بر جوان افتاد، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور مکن!» در این هنگام خدای برترین به پیامبرش وحی فرمود که: «به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با آن جوان محشور نمیکنیم. چه، او به دلیل توبه و پشیمانی، اهل بهشت است و تو، به علِّت غرور و خودبینی، اهل دوزخ!» 1
پینوشت:1- خزبنةالجواهر/ 647. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
فرشتهی بیكار شبی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته تو كارگاه فرشتهها. هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند باز میکنند و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهها پرسید: شما چه کار میکنید؟ فرشتهی در حالی که نامهای را باز میکرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که چیزهایی را داخل جعبهها و پاكتها میگذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند. مرد پرسید: شما چه کار میکنید؟ فرشتهای با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمتهای خداوند را كه جواب نامههای بندگان است، برایشان به زمین میفرستیم. مرد دوباره کمی جلوتر رفت اما آنجا دستگاهها همه خاموش بودند و فرشتهها بیکار و دمغ نشسته بودند. با تعجب از فرشتهها پرسید شما چرا بیکارید؟ فرشتهای جواب داد: اینجا بخش دریافت تأییدیه است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده و جواب نامههایشان را گرفتهاند باید جواب بفرستند و دریافتش را تأیید كنند اما فقط عدهی بسیار کمی جواب میدهند. مرد پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند «خدایا شکر». حسین عسگری |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
گوژپشت عاشق
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود. زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید: - آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟ دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت: -بله، شما چه عقیده ای دارید؟ -من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت: -«همسر تو گوژپشت خواهد بود.» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن.» فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
پاری وجویس ویسل |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
سلام مهربونسالها پیش، مردی زندگی میکرد که هر روز چندین بار با کوزههایی که اونها رو به دو طرف چوبی بسته بود، از رودخانهی بیرون دهکده، آب حمل میکرد و به مردم میفروخت. یکی از کوزهها که قدیمیتر بود، ترک داشت و تا اون مرد به دهکده میرسید، نیمی از آبی که توش بود، روی زمین میریخت. کوزهی سالم همیشه به کوزهی معیوب، سرکوفت میزد که جز دردسر و زحمت، چیزی نداری و تلاش صاحبمون را به هدر میدهی. کوزهی معیوب هم شرمنده بود و خیال میکرد که به هیچ دردی نمیخوره. تا اینکه سرانجام یه روز لب به سخن باز کرد و به اون مرد گفت: «میخوام ازتون عذر بخوام، آخه...» مرد مهربون، صبحت اون رو قطع کرد و گفت: «میخوام خوب به سمت راست جاده نگاه کنی و گلهای زیبایی که در طول مسیر، رشد کردند رو ببینی.» و ادامه اینکه: «میدونی در تمام دفعههایی که ما از این مسیر، عبور میکردیم، تو اونها رو آبیاری میکردی و باعث شدی حاشیهی جاده، این همه زیبا و دوست داشتنی بشه؟!» آره عزیز دلم! برخی ، پدر و مادر پیرشون رو رها میکنند یا اونها رو به خانههای سالمندان میبرند و گمون میکنند دیگه به درد نمیخورند! کاشکی خوب چشمهامون رو باز کنیم تا ببینیم حضور قشنگ اونها ، چه طراوتی رو به ما و چه نشاطی رو به نوگلهای زندگیمون هدیه میده. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند، |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
ما برای وصل کردن آمدیم... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
اميد به خدا
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است . فکر می کنید آن مرد چه کرد؟؟ خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟ مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد ! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
تصمیم گرفت زنده بماندمدرسهی کوچک روستایی بود که بهوسیلهی بخاری زغالی قدیمی، گرم میشد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و همکلاسیهایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطهی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعلههای آتش میسوزد. آنان بدن نیمه بیهوش همکلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بیدرنگ به بیمارستان رساندند. بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
بعثت در آيينهي نگاه محمد (ص)در غار حرأ نشسته بود. چشمان را به افقهاي دور دوخته بود و با خود ميانديشيد. صحرا، تن آفتابسوخته خود را، انگار در خنكاي بيرنگ غروب، ميشست . محمد نميدانست چرا به فكر كودكي خويش افتاده است . پدر را هرگز نديده بود، اما از مادر چيزهايي به ياد داشت كه از شش سالگي فراتر نميرفت ... بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه سالروز شهادت امام هادی علیه السلام تسلیت باد
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند كه فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این كوچكی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟... بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
روزي فيلسوف بزرگي که ازآشنايان سقراط بود،باهيجان نزداوآمدوگفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟سقراط پاسخ داد:لحظه اي صبرکن،قبل ازاينکه به من چيزي بگويي ازتومي خواهمآزمون کوچکي راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهي.مردپرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل ازاينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه راکه قصدگفتنش راداري امتحان کنيم.اولين پرسش حقيقت است.کاملامطمئني که آنچه راکه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مردجواب داد:نه،فقط درموردش شنيده ام.سقراط گفت:بسيارخوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يانادرست.حالابياپرسش دوم رابگويم،آنچه راکه درموردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟مردپاسخ داد:نه،برعکس…سقراط ادامه داد:پس مي خواهي خبري بددرموردشاگردمکه حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟مردکمي دستپاچه شدوشانه بالاانداخت.سقراط ادامه داد:واماپرسش سوم سودمندبودن است.آن چه راکه مي خواهي درموردشاگردم به من بگويي، برايم سودمنداست؟مردپاسخ داد: نه،واقعا…سقراط نتيجه گيري کرد:اگرمي خواهي به من چيزي رابگوييکه نه حقيقت داردونه خوب است ونه حتي سودمنداست ،پس چرااصلاآن رابه من مي گويي؟ |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
هوالباقي ... گویند: صاحبدلی ، برای اقامه ی نماز به مسجدی رفت . نمازگزاران،همه اورا شناختند؛پس ازاوخواستندکه پس ازنماز، بر منبر رود و پند گوید . او پذیرفت . نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوی او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله ی نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود . آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد ! گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد ! بازکسی برنخاست . گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛اما برای رفتن نیز آماده نیستید ! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد .پرسیدم: «چرا می خندی؟ »پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد »پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟ »گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام »با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟ !بدی می کنم؟!»جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند .وچون چیزی کسب نکرده ا ی بدین گونه ای.»پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟ »پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛و هر وقت یاد گرفتی برای اغفال و وسوسه ات می آیم.» فعلاً برو سواری بیاموز . |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
انسانی که پرنده بود! پرنده بر شانههای انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم، تو نمیتوانی روی شانهی من آشیانه بسازی.» پرنده گفت: «من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم. اما گاهی پرندهها و آدمها را اشتباه میگیرم.» انسان خندید و به نظرش این خندهدارترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت، «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید: اما باز هم خندید. پرنده گفـت: «نمیدانی، تو آسمان چهقدر جای تو خالیست.» انسان دیگر نخیدید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمیدانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: «غیراز تو، پرندههای دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند. فراموش میشود.» پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانههای کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت میآید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟» انسان دست بر شانههایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست. نویسنده : عرفان نظر آهاری |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»...
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
دو مرد، كه هر دو سخت مریض بودند، در یك اتاق بیمارستان، بسترى شدند. یكى از آنها بعد از ظهرها به مدّت یك ساعت، به خاطر نظافت تختخوابش اجازه داشت روى تختخوابش بنشیند. تختخواب او نزدیك تنها پنجره اتاق بود. مرد دوّمى، مجبور بود براى همیشه به پشت، روى تختخواب دراز بكشد. آنها ساعتها با یكدیگر درباره خانوادهشان، آشنایانشان، شغلشان، گرفتارىهایشان و خدمت سربازىشان و... صحبت مىكردند ...
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
این خداوند است!!!آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود... بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
معلّم يک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهايى که از آنها بدشان میآيد، سيبزمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند.
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
يک پيرمرد آمريکايي مسلمان همراه با نوه کوچکش در يک مزرعه در کوههاي شرقي کنتاکي زندگي مي کرد. هرروز صبح پدربزرگ پشت ميز آشپزخانه مي نشست و قرآن مي خواند. نوه اش هر بار مانند او مي نشست و سعي مي کرد فقط بتواند از او تقليد کند. يه روز نوه اش پرسيد : پدربزرگ من هر دفعه سعي مي کنم مانند شما قرآن بخوانم ، اما آن را نمي فهمم و چيزي را که نفهمم زود فراموش مي کنم و کتاب را مي بندم ! خواندن قرآن چه فايده اي دارد؟... دوستان خوبم بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
از او خواستم خودش را معرفی کند. من یک جنین 30هفتهای هستم. از وضع زندگی و کیفیت آن پرسیدم. اوضاع، عالی است. شکر، همهچیز فراهم است. از هر چه که بخواهم، خداوند در اختیارم قرار داده و در نعمتها، غوطهور هستم و زندگی مرفهی دارم.» دوستان خوبم بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود ، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم...
دوستان خوبم بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
حيلت رها کن عاشقا
قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواری و دست هايش از دعا
اما شيطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود پس کيسه ی شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد . ريسمان نااميدی را نا اميدی را دور زندگی دختر پيچيد، دور قلب و استواری و دعاهايش نا اميدی پيله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی خدا فرشته های اميد را فرستاد تا کلاف نا اميدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پيله ی گره در گره اش را چسبيده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود :شيطان می خنديد ودور کلاف نا اميدی می چرخيد. شيطان بود که می گفت نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود خدا پروانه ای را فرستاد تا پيامی را به دختر برساند پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پيله ای. اما اگر کرمی می تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز می تواند خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های ديگر را ......دختر نخستين گره را باز کرد و ديری نگذشت که ديگر نه گره ای بود و نه پيله ای و نه کلافی هنگامی که دختر از پيله ی نا اميدی به در آمد ، شيطان مدت ها بود که گريخته بود
عرفان نظر آهاری - بال هايت را کجا جا گذاشتی؟
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد. استاد برای سومین بار پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ دوستان خوبم بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال كار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها در مورد موضوعات مختلف صحبت كردند. وقتي به موضوع خدا رسيدند، آرايشگر گفت : من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد. مشتري پرسيد چرا باور نميكني؟ ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک طبق معمول هر روز، جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :
اگر تا پايان ماه، هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي ،آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم.
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا ،يا صورت 100 نفر زخم بشه تا... و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:نه...، خدا نکنه... ،اصلآ کفش نمي خوام. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
شكست شخص نيست ! يكي از مريدان شيوانا مردي تاجر بود كه ورشكست شده بود. روزي براي تصميم گيري در مورد يك موضوع تجاري ، نياز به مشاور بود . شيوانا از شاگردان خواست تا مرد تاجر را نزد او آورند ... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم . بنابراین دست به دعا شدند و ... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
السلام علیک یا بنت رسول الله زمستان بود. برف همه جا را سفيد كرده بود. بعد از انجام كارها و بستن درب حرم مشغول استراحت شدم. خوابم برد. در عالم رويا حضرت معصومه(س) را ديدم كه امر كردند: «بلند شو و چراغ گلدستههاى حرم را روشن كن» با اضطراب از خواب پريدم... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
روزى مرد ثروتمندى دست پسر بچه كوچك خود را گرفت و به تماشاى روستايى برد تا نشان دهد روستائيان با چه فقر و مشكلاتی زندگى مىكنند تا او قدر زندگىاى را كه دارد بداند.
مرد و پسرش به روستا رفتند و ... دوستان خوبم برای مطالعه کامل حکایت برروی ادامه مطلب کلیک کنید. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید فریاد بر اورد خدا یا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نکرد مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت خدایا بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید اما مرد ندید. مرد فریاد کشید خدایا یک معجزه به من نشان بده نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم! پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد ...ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا چلچراغی از اسمان اويخته است...
گفتند چهل شب حیاط خانه ات را اب و جارو کن. شب چهلمین خضر (ع) خواهد امد . چهل سال خانه ام را رفتم و روبیدم و خضر نیامد. زیرا فراموش کرده بودم ... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشقي
خدا فرشته ای را فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند...فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت:چقدر زیباست اینکه قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند...ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
آرامش پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما ... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از علمای شیعه که با اهل سنت مباحثه داشت. به مجلسی با علمای اهل سنت دعوت شد و بااین شرط که در این مجلس به مباحثات مذهبی پرداخته نشود. دعوت علمای اهل سنت را پذیرفت.علمای اهل سنت که از دعوت او قصدهمین مباحثات را داشتند ،بالاخره در مجلس بحث خود را اینگونه پیش کشیدند که فلانی نظرت درباره ابوبکر چیست؟... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
دو دوست در بياباني در حرکت بودند. در ميانه راه بر سر موضوغي به مشاجره پرداختند. در اين ميان يکي از آن دو دوست بر صورت ديگري سيلي زد. آنکه بر صورتش سيلي خورده بود ناراحت شد. اما چيزي نگفت تنها بر روي شن ها نوشت: "امروز بهترين دوستم بر صورتم سيلي زد." ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط حسن
|
|
||