تبليغاتX
به کجا چنین شتابان؟...
قرآن معصومين داستان جملات بزرگان اس ام اس تربيت كودك خانواده
شعری از رهبر معظم انقلاب درباره ناشنوایان

ما خيل بندگانيم ما را تو مي‌شناسي
هر چند بي‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسي

ويرانه‌ئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بي‌نشانيم، ما را تو مي‌شناسي

با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌ايم و هر چند لب بسته‌ايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو مي‌شناسي

از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو مي‌شناسي

از ظن خويش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت
چون ناي بي‌زبانيم ما را تو مي‌شناسي

در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بي‌خزانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌سان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو مي‌شناسي

خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو مي‌شناسي

لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو مي‌شناسي

با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو مي‌شناسي

از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو مي‌شناسي

كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو مي‌شناسي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

سروده ای از مقام معظم رهبری دامت برکاته

به یاد رفیقان

حرفی بگوی و از لب خود کام ده مرا                        ساقی زپافتاده شدم،جام ده مرا

فرسود،دل زمشغله جسم وجان،بیا                         بستان زخود ، فراغت ایام ده مرا

رزق مرا ، حواله به نامحرمان مکن                          ازدست خویش،باده گلفام ده مرا

بوی گلی ، مشام مراتازه می کند                           ای گلعذار!بوسه به پیغام  ده مرا

عمرم برفت و حسرت مستی زدل نرفت                      عمری دگر ز معجزه جام ده مرا

ای عشق! شعله بر دل پرآرزو بزن                         چندی رهایی از هوس خام ده مرا

جانم بگیر و جام می از دست من مگیر                ای مدعی هرآنچه دهی،نام ده مرا

مرغ دلم به یادرفیقان به خون تپید                        یارب ! امید رستن ازاین دام ده مرا

بشکفت غنچه دلم ای باد نوبهار                          خندان دلی بسان امین وام ده مرا

عجیب ترین دعای پیامبر(ص)

نقشه 25 گنج بزرگ

به خاطر یک گل سرخ

پیشگویی های نوستر آداموس وانقلاب ایران وظهور موعودآخر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

درمقامی که کنی قصد گناه                    چون کند کودکی از دور نگاه

شرمت آید زگنه در گذری                        پرده عصمت خود را ندری

شرم بادت که خداوند جهان                     گر بود واقف اسرار و نهان

نظرش در تو بود بی گه وگاه                     توکنی در نظرش قصد گناه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

بارها سردر گريبان کرده ام

خويش را در خويش حيران کرده ام

با دل خود گفتگو ها داشتم

روح را ز تن جدا انگاشتم

مرغ روحم تا خدا پر مي کشد

ليک تن خود را به بستر مي کشد

روح من با تن ندارد آشتي

گويدم با تن چرا بگذاشتي

روح و تن نا آشنايي مي کنند

روز و شب ميل جدايي مي کنند ...

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

دخترم با تو سخن مي گويم ‏ 
زندگي درنگهم گلزاريست ‏
 
و تو با قامت چون نيلوفر،شاخه ي پر گل اين گلزاري ‏
 
من به چشمان تو يک خرمن گل مي بينم ‏
 
گل عفت ، گل صدرنگ اميد ‏
 
گل فرداي بزرگ
 
گل فرداي سپيد
 
چشم تو اينه ي روشن فرداي من است ‏
 
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ ‏
 
کس نگيرد زگل مرده سراغ
 
دخترم با تو سخن مي گويم ‏
 
ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش
 
همه گل چين گل امروزند ‏
 
همه هستي سوزند ‏
 
کس به فرداي گل باغ نمي انديشد ‏
 
انکه گرد همه گل ها به هوس مي چرخد ‏
 
بلبل عاشق نيست ‏
 
بلکه گلچين سيه کرداريست ‏
 
که سراسيمه دود در پي گل هاي لطيف ‏
 
تا يکي لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خا ک
 
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک ‏
 
تو گل شادابي ‏
 
به ره باد مرو ‏
 
غافل از باد مشو
 
اي گل صد پر من ‏
 
همه گوهر شکنند ‏
 
ديو ،کي ارزش گوهر داند ‏
 
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من
 
تو که تک گوهر دنياي مني ‏
 
دل به لبخند حرامي مسپار ،دزد را دوست مخوان ‏
 
چشم اميد به ابليس مدار ‏
 
اي گوهر تابنده بي مانند ‏
 
خويش را خار مبين ‏
 
آری اي دخترکم ‏

اي سراپا الماس ،از حرامي بهراس ‏
 
قيمت خود مشکن ‏
 
قدر خود را بشناس

شعر از مهدي سهيلي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

شهید چمران

خوش دارم که کوله‏بار هستی خود را که از غم و درد انباشته است بر دوش بگیرم، و عصازنان به سوی صحرای عدم رهسپار شوم.
خوش دارم از همه‏چیز و همه‏کس ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم.
خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجردیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تابه درجه شهادت نایل آیم.
خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتی قبری را از این زمین اشغال نکنم.
خوش دارم هیچ‏کس را نشناسد، هیچ‏کس از غم‏ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچ‏کس از راز و نیازهای شبانه‏ام نفهمد، هیچ‏کس اشک‏های سوزانم را در نیمه‏های شب نبیند، هیچ‏کس به من محبت نکند، هیچ‏کس به من توجه نکند، جز خدا کسی را نداشته باشم، جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم.
خوش دارم آزاد از قید و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندی کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم، و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم، و این زیبایی سحرانگیز با پنجه‏‎های هنرمندش، با تاروپود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درونم را آزاد کند، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیر نماید، عقده‏ها و فشارهایی را که بر قلبم و بر روحم سنگینی می‏کنند بگشاید، غم‏های خفه‏کننده را که حلقومم را می‏فشرند، و دردهای کشنده‏ای را که قلبم را سوراخ‏سوراخ می‏کنند، با قدرت معجزه‏آسای زیبایی تغییر شکل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد، و من، دیوانه‏وار، همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم، و روحم به سوی ابدیتی که از نورهای «زیبایی» می‏گذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشان‏ها بگذرم و برای ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعت‏ها و ساعت‏ها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.
خوش دارم که در نیمه ‏های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم، با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم، آرام‏آرام به عمق کهکشان‏ها صعود نمایم، محو عالم بی‏نهایت شوم، از مرزهای عالم وجود درگذرم، و در وادی فنا غوطه‏ور شوم، و جز خدا چیزی را احساس نکنم.
خدایا! ما را ببخش، گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم، گناهانی را که می‏کنیم و با هزار قدرت عقل توجیه می‏کنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم.
خدایا! تو آنقدر به من رحمت کرده، و آن‏چنان مرا مورد عنایت خود قرار داده‏ای که، من از وجود خود شرم می‏کنم، خجالت می‏کشم که در مقابلت بایستم، و خود را کوچکتر از آن می‏دانم که در جواب این همه بزرگواری و پروردگاری، تو را تشکر می‏کنم و تشکر را نیز تقصیری و اهانتی به ساحت مقدست می‏دانم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

کار عشق به شيدايي و جنون مي کشد و کار جنون به تغزُّل؛ تغزل ذاتِ هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه هاي بي خودانه » آغاز مي شود که عاشق با خود دارد، در تنهايي. جنونش را مي سرايد، و اين يعني تغزل. باباطاهر را ببين! « عريان » است از لباس عقل، و همين جنون براي آنکه شاعر شود کافي است:
مو آن رندُم که عصيان پيشه ديرُم
به دستي جام و دستي شيشه ديرُم
اگر تو بي گناهي، رو مَلک شو
من از حوا و آدم ريشه ديرُم
کار جنون به تغزل مي کشد، و چگونه مي تواند که نکشد؟ مگر چشمه مي تواند که نجوشد؟ و چون مي جوشد، مگر مي تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمين نمي ماند و از چشمه ها فرامي جوشد؟ و اين آب چيست و چرا در عمق زمين خانه دارد؟
دل « خانه جنون » است. پس ريشه شعر و تغزل نيز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روي از خود دورتر شوي؛ دل در عمق خويش به اصل وجود مي رسد. از عمق دل راهي به آسمان ها گشوده اند.
راز عشق را در اين پيغام فاش کرده اند؛ ثُمّ استَوي اِلَي السّماءِ وَهِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِيا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَينا طائِعينَ. « فرمود به آسمان و زمين که به سوي من بياييد، خواه يا نا خواه. گفتند: آمديم از سر طوع و رغبت. » اينجا چه جاي کُره است؟
و اين عشق است، عشقي که آسمان ها و زمين را به سوي او مي کشد. چون فرمود بياييد، ديگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ ديگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟

شهید آوینی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

حكايت منظوم يك جانباز

بابام‌ یادگاری‌ از

خون‌ و جنگ‌ و آتیشه‌

با یاد اون‌ موقعا

ذره‌ ذره‌ آب‌ میشه‌

 

آهای‌ آهای‌ گوش‌ كنین‌

درد دل‌ بابارو

می خواد بگه‌ چه‌ جوری‌

كشتند بچه‌هارو

 برای خواندن کامل این حکایت شنیدنی بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ... تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

 

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ... عکس یک خنجرزپشت سر، پی مولا کشید

دوستان خوبم برای خواندن کامل شعر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

از کفر من  تا  دین  تو راهی به جز تردید نیست

دلخوش به فانوسم نکن اینجا مگر خورشید نیست؟

با حس ویرانی بیا، تا بشکند   دیوار   من

چیزی نگفتن بهتراز تکرار  طوطی وار  من

بی جستجو ایمان  ما از جنس عادت می شود

حتی  عبادت  بی عمل  وهم سعادت  می شود

با عشق آن سوی  خطرجایی برای  ترس نیست

در انتهای موعظه ، دیگر مجال درس نیست

کافر  اگر  عاشق  شود بی پرده مومن می شود

چیزی   شبیه   معجزه با عشق ممکن می شود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

بیاور نیک و بد راجمع ومنها کردنش با من

به قران آیه رحمت فراوان است ای انسان** بخوان این ایه را تفسیر و معنا کردنش با      

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش بامن** بیا درد دل افشا کن مداوا کردنش بامن    

اگر گم کرده ای دل؛ کلید استجابت را** بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش** بیاورقطره ای اخلاص دریا کردنش بامن              

        اگردرها برویت بسته شد دل بر مکن** بازا در این خانه دق الباب کن واکردنش با من

به من گوحاجت خود را اجابت می کنم انرا** طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش بامن

چوخوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن **غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من          

 بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را** بیاور نیک و بد راجمع ومنها کردنش با من      

به قران آیه رحمت فراوان است ای انسان** بخوان این ایه را تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت** تو نام توبه را بنویس امضاء کردنش با من      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

    به كجا چنين شتابان؟...

                           

                           گَوَن از نسيم پرسيد

 

دل من گرفته زين جا،

                      

                        هوس سفر نداري

 

زغبار اين بيابان؟ 

همه آرزويم، امّا

 

                        چه كنم كه بسته پايم...

 

به كجاچنين شتابان؟...

 

به هر آن كجا كه باشد، به جز اين سرا، سرايم

 

سفرت بخير امّا تو ودوستي خدا را

 

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،

 

به شكوفه ها ،به باران،

 

برسان سلام ما را.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟                                                        

 گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد                                                      

گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

برخیز تو ای غافل و بیگانه زحق                 بردار كتاب الله و خوان چند ورق

تن پروری و لشی نشد بس تاكی                  اعراض كنی از حق تا با گردن شق

®®

برخیز كه گلرخان به شب ناز كنند                    باب گله سوی شوهران باز كنند

از پیرهن كفش وهزاران فت وكت                   اندر دل شب به غمزه آغاز كنند 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

از این شیطان که من دیدم؛کسی جان در نخواهد برد
وگر جان در برد یک چند ؛ ایمان در نخواهد برد
نخست ایمان ستاند این حریف از ما؛ وزآن پس جان 
 بندرت گر کسی این در برد ؛ آن در نخواهد برد


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

شاید آنروز که سهراب نوشت:

      تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبر از درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت:

هر گلی و هر کجا هم باشی

       چه شقایق

                  چه گل میخک و

                                         یاس

                    زندگی اجبار است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه به هم كمي لطف ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   | 

در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در ميزند.. در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند. 

اي دوستان بي وفا ،از غم بياموزيد وفا، غم با همه بيگانگي ،هر شب به من سر ميزند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط حسن   |