666
گویند: صاحبدلی، برای اقامه نماز به مسجدی رفت.
نمازگزاران اورا شناختند؛ از او خواستند که پس از نماز بر منبر رود و پند گوید. او پذیرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوی او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسول و آلش را ستود .
آن گاه خطاب به جماعت گفت: مردم! هر کس از شما که می داند
امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!
کسی برنخاست.
گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد! باز کسی برنخاست.
گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما برای رفتن نیز آماده نیستید!
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 9 توسط حسن
|
رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ